بنام خدا
در تاریخ../../.. به من، ماموریتی محول شد .که به همراه کمکم خانم آناهیتا اهورائی پرواز با هلیکوپتر کبری را آغاز کردیم.
بعد از چند ساعت پرواز،سوخت ما به اتمام رسید که بناچار در یک روستایی بنام ازغند حوالی شهرستان کاشمر فرود آمدیم.
سوت و کور ، روستایی از شهر دور ، با کوچه های بی نور ، پیر زنی عصا زنان و کور ، نزدیکش شدیم ، از او نفت سفید خواستیم که بجای سوخت Gp4 که در مواقع اضطراری میشود استفاده کرد،استفاده کنیم.
دیدیم روستا و روستایی از همه نظر فراموش شده و فنا، که حتی یک خط واحد نداشتند که تا شهر رفت و آمد داشته و مایحتاج زندگیشان را براحتی فراهم کنند،
خلاصه آن پیرزن مهربان،مقدار نفتی که برای زمستان خودش فراهم کرده بود، باصداقت و ایمان کامل بخدا و قیامت، ارزانی ما داشت.
ما دوباره استارت زدیم، وپرواز را ادامه دادیم تا به دریایی عظیم رسیدیم.
هنوز چند ساعت نگذشته بود،که بناگاه دیدم یک گرداب بزرگی در وسط دریا جولان میدهد. که ناخودآگاه بیاد جزیره ی برمودا افتادم.و در این افکار بودم،که دیدم لحظه به لحظه بر سرعت هلیکوپتر افزوده می شود،وسرعت ما که 120 مایل در ساعت بود به700 مایل رسیده بود.
خواستم گرداب را دور بزنم دیدم کاری از دست من ساخته نیست.
به ALTEMETER نگاه کردم، دیدم از کار افتاده COMPPAS گیج میزد،GPS خراب شده بود واز رادیوها چه VHFوچهUHF صدایی شنیده نمی شد.
که ناگاه بیاد مهندسان فنی هوانیروز افتادم که چند بار جان امثال مرا از مرگ نجات داده بودند اما چه کنم هیچکدام با ما نبودند وبا صدای بلند و لرزان خدا را صدا زدم.
آن موقع خودم را در دهانه ی گرداب دیدم ، که هلیکوپتر داشت به درون گردابی که تونل مانند، فرو می رفت ،و فقط من با دستهای لرزان سعی میکردم با کنترل کردن هلیکوپتر به دیواره ی گرداب نخورم به سرعت سنج نگاه کردم سرعت 950مایل در ساعت می رسید که انگاری در خلاء پرواز میکردیم،بعد از چندی احساس کردم روشنایی دارد بیشتر میشود، که خودمان را در دهانه خروجی گرداب،وبعد از اندکی باتوجه به خلاء موجود خود را در ارتفاع 19هزار پایی دیدیم.که از آن طرف گرداب به آسمان پرت شده بودیم.
هلیکوپتر وضعیت عادی گرفت ،اما نمی دانستم بکدام طرف برویم،بیاد قرآن افتادم که ای مردم بطرف نور حرکت کنید.
ماهم بطرف خورشید رفتیم تا از وسعت و مدت نور بیشتری استفاده کنیم.
آن موقع فهمیدیم در این دنیا و دریای پهناور تنها هستیم،و انگاری از همه ی دنیا بیگانه ،وهیچ چیز در آن تنهایی برایم معنی نداشت، نه مسائل اقتصادی نه اجتماعی نه مسند نه مقام نه شهرت نه مدارک اکتسابی و غیره،
درآنجا فهمیدم که خودم هستم،و خودم را حقیقتا یافتم ودر خودم خدا را دیدم که جهانی رامهمانم شده ،وتا جایی که چشمانم می بیند مونس وانیسِ گفتارم،که تا اعماق افکار ماورائی با وجودش در وجودم نور افشانی میکند.
به کمکم(اهورایی)نگاه کردم،او هم چون من بود که از دهشت همدیگر را بارها فراموش کرده بودیم.اما یکدیگر را در وجود هم می دیدیم، و بدون ابراز هیچ گونه کلامی وفقط با تبسمی تمام خاطرات را بازگو،که انگاری او من ومن او شده بودم،که در آنجا معنی یکدلی و یکی شدن را احساس کردم.
ارتفاع را پایین آوردم،انگاری خواست آناهیتا هم همین بود با نگاه رضایت او، و امید وترس هردیمان که بر وجودمان مستولی بود قدرت دید و ابتکار عمل و فکرم بیشتر شد.
هنوز چند لحظه ای به پرواز ادامه نداده بودیم ،که بوی خوشی به مشاممان رسید انگاری یک دنیا لبخند وآزادی وجاودانگی در انتظار ما بر لب ساحل به استقبال صبح زندگی خوش ما نشسته،و آرزو دیدار داشت.
آری دیده شد، جزیره ای بسیار سرسبز و خوش نسیمی بود.
نگاه که کردیم در اولین نگاه دیدم واقعا چهار s صنعت توریسم رعایت شده بود(اولین s همان آفتاب که هویدا بود ودومین s همان دریا وسومین s ساحل شنی بود که البته تا فاصله ی 100متری از لب ساحل شن های و ماسه های رنگی بود و بعد از صد متر درختانی زیبا مثل درختان همیشه بهار، سپیدار، تمشک وغیره بود که همانند جنگلی کوچک بدور جزیره کشیده شده بود وچهارمین s که سکس است دیدم هر کس با همسر قانونیش گشت وگذاری ویا آفتاب بعد از شنا میگرفتند)
نزدیکتر شدیم،پرندهای سفید رنگی دیدیم،اما عجیب، چون آنها آدمهایی بودند،که برای خود بالهای بزرگ وتوخالی که پر از گاز هلیم بود ساخته بودند،که در طرفین آن دوبالها پروانه های کوچک نصب شده بود جهت کنترل و حرکت، که با انرژیی خورشیدی کار می کردند.
در همین هنگام یکی از این پرندها بطرف ما آمد و در نزدیکی ما بر روی آب نشست و با اشاره دست،ما را بطرف جزیره هدایت کرد.احتمالا وزش شدید باد هلیکوپتر ما او را اذیت میکرد که نشستن را برگزیده بود.
در اول جزیره نشستیم،عجب جزیره ی سرسبز و تمیزی بود،پر ازگیاهان دارویی  وحبوبات مصرفی روزمره که در زمینهایی هر یک به وسعت یک هکتار و دور هر هکتار خیابانهای مجلل و آباد ودر داخل هر زمین یک هکتاری یک ویلا و در هر بیست متر یک درخت میوه ی دلخواه مالک بود.
 وعجیب تر اینکه جوی آب یا چاه عمیق در آنجا نبود. بلکه هر درخت یک دستگاه مکنده ی هوا داشت که هوا را می مکید و رطوبت هوا را جذب و بصورت قطره قطره زیر درخت می ریخت و برای سبزهها هم همین بود، با این تفاوت که آب را جمع میکرد و در اول شب بصورت فواره ای به کل آن محیط دلخواه تنظیم شده می پاشید، که آن مکنده و آب پاش ها هم با انرژی خورشیدی کار می کردند مثل برق مصرفی ی داخل خانه هایشان.
وقابل به ذکر است که همین دستگاهها مکنده هوا موجب وزش ملایمی هوا شده بودند و هنگام طوفان که موقعیتی عکس وزش طوفان میگرفتند موجب کاهش شدت طوفان می شد.
وارد خیابانها شدیم از آن راهنما پرسیدم که چرا خانه ها فقط یک طبقه بیشتر نیست جواب داد چون موجب مزاحمت همسایه دیگر نباشند ودید نداشته باشند و تو اگر بدنبال آپارتمان هستی در 2کیلومتری شهر برجی عظیم هست که سقف خانه ها دو جداره است که موجب سر وصدا و مزاحمت برای طبقه ی زیری نباشد و همین گونه است دیوارهای اطراف خانه ها.
خیلی خوشم آمد که چقدر مواظب هستند که مردم آزاری حتی ذره ی در جامعه شان نباشد.و هر کس در داخل خانه اش ابتکار عمل بیشتری هم داشته باشد.
وباز پرسیدم چرا درخت همیشه بهار یا سرو در داخل شهر نکاشته اید گفت
اولا:مواد شیمیایی و غیره در اینجا نیست که شهر آلوده باشد که درخت همیشه بهار بکاریم.
دوماَ:درخت سرو باعث آسم میشود
.سوما:آن درختان را ما در حاشیه مرزی شهرودر قسمت بیابانی کاشته ایم.
چهارماَ: باوجود آن درختها،که اگر باشند ،زمستان کمتر احساس میشود وهمین طور فصول دیگر وزندگی تکراری بنظر می رسد.
بهمین خاطر خداوند هم در دنیا و هم در آخرت (سوره الرحمن)چهار بهشت یا بهتر بگویم چهار فصل را بوجود آورده است که ایام، حالت دورانی داشته باشد و موجب خستگی کسی نشود که اگر همه اش بهشت برین یا فردوس یا نعیم یا رضوان باشد مردم خسته می شوند.
که بقول<خودم>
( هر روز که خوابیدم بار دگرش احیا ... خسته ز مکررها با حال پریشانی)
(بر این گل پشت برگ آفتاب نمی تابد ... دریاب مرا مهتاب هر قدر توانایی)
در خیابان که قدم می زدیم و از جلو مغازها که رد می شدیم چون هر خانه یک مغازه ای داشت و همه مشغول بودند، دیدم زنهایی را که اصلا حجاب نداشتند گفتم مگر این شهر اسلامی نیست؟ نکنه شهر کورش کبیر است که هر کس آزاد هست .گفت از شهر کورش بالاتر بلکه شهر اسلام است اما در این جا همه مردم آزادند هر طوری که می خواهند باشند حتی دیگر ادیان در آزادی بسر می برند اما آزادی هر کس تا جایی است که به کسی آزار نرساند یا موجب سلب آزادی دیگران نشود و بازگفت ای آقا سختگیر و بظاهر مسلمان، خداوند هم در هیچ جای قرآن دستور نداده که حجاب برای تمام مردم اجباری باشد بلکه گفته فقط مومنین ومومنات (آیه 29 و30نور)حفظ حجاب کنند و در آیه ی 59 احزاب هم مومنان را گفته تا در مصونیت و حریت باشند پس چرا برای دیگر ادیان و یا کفار مزاحمت ایجاد کنیم و از خدا جلوتر برویم .وهیچ دینی هم به اجبار نمی شود و الا مردم از آن کشور به کشورهای لائیک پناهنده و از اسلام نماها زده می شوند.
خلاصه به مسجدی نزدیک شدیم که قیافه اش به مسجد نمی خورد.
 چون اولا : شیک وآینه کاری وپر از عکس و علامتهای تبلیغی مختلف نبود.
 دوما:مناره نداشت.
چون پرسیدم گفت:ما اذان در مناره نمی گوییم بلکه هر کس اهل نماز باشد از طریق رادیو یا تلوزیون فقط از شبکه استانی همان شهر صدا اذان را در خانه خود می شنود،نه از شبکه های کشوری و در ساعاتهای ناهمگون، بدون اینکه ما مناره یا بلندگو بر پشت مسجد بگذاریم که موجب آزار مسلمان و غیر مسلمان شویم.
دوباره فکر کردم کورش ظهور کرده که سپاهیان فراری دشمن چون فهم ومهربانی ومردانگیش را می دیدند بدامن او برمی گشتند.
اما احساسم این بود که مردانی بزرگتر هستند که حتی یک اشتباه در زندگیش وکتابش (نهج البلاغه) نیست.
خلاصه وارد مسجد شدیم،
دیدم فقط یک بلند گوی بسیار کوچکی داشت که صدایش از مسجد بیرون نمی رفت و اصلا منبری وجود نداشت فقط یک صندلی معمولی که سخنران بتواند مردم ومردم او را براحتی ببینند هر چند که بیشتر اوقات بر همان هم نمی نشستند بلکه ایستاده سخن می گفتند.
منتظر شدم تا موذن اذان گفت و بجای علی اسم مهدی را عنوان میکرد که حدس زدم شاید ما با اهل سنت باید اختلافات را کنار بگذاریم و آنچه اکنون است بگیریم .
دیدم امام جماعت آمد، فردی بسیار معمولی و ساده زیستی بود ولباس آخوندی بر تن نداشت .
 چون علت نداشتن عبا و عمامه را پرسیدم.جواب داد: مگر چه کسی یا چه روایتی یا چه حدیثی یا کجای قرآن نوشته که پیش نماز باید چنین باشد، یا چه جایی نوشته که باید با بقیه ی مردم متفاوت بپوشد ومتمایز باشد.
در اینجا بود که یقه اش را گرفتم وگفتم لباس پیامبر است، که شما بعنوان متخصص باید بپوشید. مثل ما نظامیان که لباس مخصوص می پوشیم.ازجهل مرکب وگفتارهای پوچ من ناراحت شد.
 ولی با آرامی جواب داد: که پیامبر هرگز لباسی نمی پوشید که با بقیه ی مردم فرق داشته باشد.وائمه هم  کسانی را که لباس متفاوت می پوشند دوست ندارند.
اما شما نظامیان فرق میکند چون در زمان خود پیامبر هم نظامیان لباس مخصوص می پوشیدند بقیه ی شغلها هم همین طور بود مثل آهنگری و غیره اما پیامبر لباسی بواسطه ی تخصص نمی پوشید وکراهت هم داشت که از مردم جدا باشد،
وبدان که اگر من لباسی بپوشم وبواسطه لباسم کسی از من بترسد ویا در جلو پایم بلند شود ویا باعث شوم احترام کذایی بر من بگذارند این لباس موجبات شرک خفی و جلی خواهد شد. و من  دوست ندارم مثل بت مورد احترام کذایی قرار بگیرم
پس بدان تقدس فقط از آن خداوند است نه لباس و ذریح ائمه و دیوارهای حرم ،بترس که شرک سخت است . بترس که مثل بودای ها مشرک شده باشی وندانی . بدان که پیامبر بتها را شکست اما حالا تصویرها جای آن بتها را گرفته در آن زمان اگر بتی میشکست مجرم را تنبیه میکردن وحالا که پیشرفته شده و عکس جایگزین نقش کشیده و مجسمه شده .
عکسی پاره شود باز هم آن مجرم را تنبیه وبیچاره میکنند.
 با توجه به اینکه برسر پیامبر ما آشغال می ریختند نه بر روی عکسش و منظور هم داشتن باز می گفت عمو جان عباس، مردم را ببخش. من باید رحمت باشم تا مردم جذب اسلام شوند.
کمی از او خوشم آمد اما دل بشک بود گفتم یک مبلغی هم من باب تشکر و هم بواسطه ی اینکه از من ناراحت نباشد که یک وقتی نان ما را آجر نکند بدهم ویک احترامی وبعدش جیم بزنم.
که با تعجب گفت این پول چیست؟ سرم را پایین آوردم و کمی خودم را لوس و بی ارزش کردم و گفتم این هدیه ای است ناقابل، برای سخنرانیهایی که موجب هدایتم شد.
ناگهان آتش گرفت، گفت مگر سوره ی یس را هر روز نمی خوانی که خداوند از زبان حبیب نجارش میفرمایی ازکسانی که هیچ اجر و مزدی ازشما نمی خواهند پیروی کنید.
 و گفت مگر کدام پیامبر یا امامی برای سخنرانیها وهدایتهایشان از مردم پول گرفته اند، مگر نمی دانی امام محمد باقر که کارهایش حجت است برای ما، که ما همانگونه عمل کنیم ،
کشاورزی میکرد و از بازو مبارک نان در می آورد نه از بغل دین و حدود 4هزار شاگرد هم داشت.
من ترسیدم، نزدیک بود بگویم من مسلمان نیستم که از ناراحتی این روحانی واقعی دق نکند. برخاستم که یک نمازی بخوانم و رفع زحمت کنم.گفت:
 اولا: نمازت را کامل بخوان مگر هنگامی که در حال مسافرت و حرکت هستی.که علت را نپرسیدم با خودم گفتم ،هم او راحتتر است و هم من کمترشرمنده می شوم.
دوما: گفت مهر نگذار هدف سجده خداوند است که تو بهتر به خودیت خودت برسی.(تجلی ظهور خداوند)
سوما: گفت بیا جلو ما نماز بخوان که در طریقت ما ،پیش نمازی انحصاری نیست.
کم کم احساس میکردم آدمها بزرگ هستند وشخصیتها بسیار شریف و گرامیند وغیره.
بعد از نماز بیرون آمدم.اما انگاری داشت دلم برای مسجد و مسجدیها و پیش نماز تنگ میشد چون از صحبتهایش فهمیدم هنوز من برده هستم ، برده ی اوهام ، برده ی شخصیتها، برده ی مدرک و مسند و پول وآبرو و غیره. که به من با زبان بی زبانی می گوید ای برده، بیا گوش بفرمان ما خوبان باش تا ما برده ی تو باشیم.و تا موقعه ای که خاطرات قدیمی و متحجرانه ات بر تو حاکم هست با شمشیر جهل مرکب همه را از بین می بری .
 من سعی کردم بیدار شوم دیدم اگر بخواهم اصلاح شوم تازه اول کار و ساده ترین فرد جامعه ی آنها خواهم بود که تا حالا کوله باری از ادعای بزرگی با خودم داشته ونمی دانسته ام .
از مسجد دورتر شدم.راهنما با ما خداحافظی کرد و گفت هر کاری داشتی به مسجد برگرد که شبانه روز باز است و خواسته های ترا جوابگوست.
بعداز چندی گشت و گذار گرسنه مان شد چون جایی نداشتیم به مسجد برگشتیم
هر چند که با خاطراتی که از مسجد وطن مان داشتیم دل خوشی از مسجد و معرکه گیران آن نداشتیم اما چون این مسجد متفاوت بود فکر میکردیم برای ما در راه ماندگان، خانه خاله است .
خلاصه گویی میکنم وتعداد تفاوتها را عرض میکنم.
1 آنجا پول زکاتشان را به حساب مسجد می ریختند و هر فرد نیازمندی از آن برداشت میکرد بدون منت بدون خجالت و اگر توانمند می شد برمی گرداند بدون سود یا کارمزد(ربا). به همین خاطر فقر اصلا مشهود نبود.
و هر سرپرست خانوار یک دهم از سود جنس تولیدیش چه کشاورزی  و دامداری، چه موارد دیگر مثل صنعتی و یک پنجم از سود اموال و درآمدتجاریش را به حساب مسجد که محل ثقل بود من باب مالیات واریز میکردند.وغیر از این مالیاتی نمیدادند.که در امور عامل منفعه هم خرج می شد و هر سر پرست خانوار به ازای هر نفر از عائله اش اگر مبلیغی بالاتر از ده هزار دلار داشت ده درصد اضافه بر آن را زکات میداد و پایینتر از این مبلغ فقیر محسوب و سزاوار دریافت زکات بود تا جامعه بطور نسبی در یک سطح قرار بگیرد.
چون ما سفره ای  را باز دیدیم تا توانستیم میخوردیم تا یکی از روزها در کامپیوتر مسجد به مطلبی برخوردم که غذاهایی برای بدن و روحیه ی های متفاوت نوشته بود که آنموقع فهمیدم چرا مردم اینجا بخور بخور نمی کنند ویا روزی دوبار بیشتر غذا نمی خورند چون علم پزشکی همه چیز را به مردم فهمانده بود. من هم سعی کردم مثل آدمها باشم و اولین غذایی که برای خودم تزویج کردم عسل با شیر با دارچین بود که رنگ و روی و روحیه ام خیلی باز شد.
2 - در آنجا بدنبال رئیس شان می گشتم ،که با تعجب دیدم رئیسی ندارند و هر سوال قانونی یا شرعی دارند در اینترنت قید کرده بودند،حتی حدود را، که دو نفر اگر اختلاف پیدا میکردند با رجوع به سایت مربوط رفع اختلاف می شد. ودر آن سایت بزرگان نشسته وفقط  یک نوع رساله احکام بخورد مردم داده بودند تا تفرقه نباشد.
3 در آنجا خمس نمی دادند.مگر پول بادآورده ای مثل گنج پیدا میکردند که آن هم به حساب کل در مسجد می ریختند. ومصارف خمس مثل زکات  توامان  در امور مشترک خرج می شد و خیلی خوب بود که کسی ادای سید بودن نداشت و دکان باز نکرده بود، و خمسی نمی گرفت چون میدانست گرفت اینگونه پول ها حرام است چون آنها مسولیت حکومتی را بر عهده نداشتند که بعد به مصرف جامعه و فقرا برسانند.
و برای تبلیغ دین و فرهنگ و غیره از همان منع مشترک خمس و زکات استفاده میشد.
4 در آن جا قرآن را بزبان فارسی می خواندند تا بفهمند خدا چطور گفته که بهتر زندگی کنند و ثواب را چنین فهمیده بودند. مثلا وقتی به یکی از صفات الهی می رسیدند بجای اینکه از دروغ نعره بکشند بفکر می رفتند که خودشان هم مثل آن صفت شوند مثلا به صفت غفور می رسیدند سعی میکردند خودشان هم غفور شوندو یا به رحیم میرسیدند همین طور،به مهیمن و غیره هم همینطور.
5 در آنجا اگر خریدی میکردند چه حضوری و چه تلفنی وپول قبض تلفن و غیره بخودی خود از حسابشان برداشته میشد واگر مازاد حق مالیاتی یا درآمدی بود بحسابشان ریخته میشد.
6 در آنجا هر کس ناهنجار بود او را تحقیر نمی کردند بلکه او را مداوا میکردنند. مثلا اگر چشم چران بود تحقیق میکردند که چه مشکل یا مریضی دارد مثلا اگر میدیدند فصل ازدواج او است همه کمکش میکردند و در کنار شهر خانه ای برای خودش می ساخت.
وبا رجوع به سایت، همسری با خواسته های خودش پیدا، بعد آنها را آشنا میکردند و در نهایت ازدواج انجام می شد.
 واگر فرد متاهلی چشم چران بود بررسی میکردند که شاید همسرش توانایی نداشت ویا از هم خوششان نمی آمد بهر حال رفع مشکل میکردند.
ودر آنجا فردی بیوه نبود وزنان بی شوهر را به مردان بی زن و مردان بی زن  را به زنان بی شوهر میدادنند و چون زن ومرد به خواسته های تقریبی خود میرسیدند اصلا مرد دو زنه وجود نداشت.
وصیغه جایگاهی نداشت چون بیوه ها سریع ازدواج میکردند و جامعه را فساد نمی گرفت.
 و هر خانمی آقا و سرپناهی داشت و کسی بی کس یا درمانده و فقیرنبود.که نیمه های شب آه بکشند و مسئولین را نفرین وقیامت خود را بر باد رفته و خدا را غریبه بدانند.
7 در آنجا برای رفع بیکاری فقط مردان به سر کار می رفتند و زنها مدیرخانه و معلم فرزندانشان که خوب تربیت و ازطریق کامپیوتر هم آموزش میدادند و هم پرورششان و در اوقات بیکاری با مطالعه علوم پزشکی در مجتمع کوچکی که زنها داشتند به مداوای زنان مریض می شتافتند.
8 در آنجا مردم راحت به علوم پزشکی  دسترسی داشتند و با مشاهد مریضی بااستفاده از داروهای گیاهی که کاشت کرده بودند مداوا می شدند البته تعدادی افراد پیشرفته و پرکار تر بودند که در مجتمعاتی افراد کشته شده و مرده را دوباره با تزریق خون و احیای بافته های مجروح وترمیم سلولهای معیوب بوسیله ی سلولهای حیوانات زنده و مرده ها رجعت میکردنند .
واز همه مهتر داروهایی کشف کرده بودند که افراد را جوان وسلولها را زنده وجوان میکرد و پیری معنا نداشت.و حتی در علوم هوا فضا تحقیقاتی عجیب داشتند که براورد میکردند در چند قرن آینده نور خورشید کم و هوا خیلی سرد می شود و به فکر این بودند که چطور ماه را از مسیر منحرف و به آغوش خورشید بسپارند (جُمِعَ اَلشَمس وَالقَمَر)
9 آنجا به هر کجا نگاه میکردم آیات خدا را در رفتار خوب و کردار خوب و پندار خوب آنها میدیدم.
 مثلا دروغ نمی گفتند غیبت نمی کردند تهمت نمی زدند چون می دانستند این موارد است که استرس زا و باعث ترس و گاه هم باعث فشار خون و عاقبت کوتاهی عمر میشود.
 و چون به زمین نگاه میکردم همین طور و چون به آسمان نگاه میکردم همین طور آیات خدا مشهود بود که قبل از نزول قرآن برای ما قابل رویت بوده وما متوجه نبوده ایم.
10 در آنجا نماز عصر را در عصر و عشاء را در عشاء میخواندیم چون هر چند ساعت بفکر خدا و یک آرامش الهی داشتند که همین امر باعث می شد کمتر بفکر خلاف بیفتند.
11 در آنجا اگر مشکلی پیش می آمد همه را برادر میدیدی اماهیچ وقت جستجوگر و فضول بر احوال مردم نبودند و می دانستند هر کس در قبر خودش خواهد خوابید.
 اگر کسی خلاف میکرد تنها می شد و می فهمید هنوز در جهل ونادنی بسر می برد.
وپاسگاه جباری وجود نداشت،
هیچ چیز ممنوع نبود بلکه مردم خود به سراغ موارد خلاف نمی رفتند.
 چون بزرگان بوسیله قرآن همه چیز را فهمانده بودند.وبجای برخورد یا نفرین، اصلاح میکردند.
وحتی کتاب آیات شیطانی ممنوع نبود. بلکه علمای بدون ادعای آنجا، یکی یکی از جملات سلمان رشدی را جواب قانع کننده و کوبنده داده بودند.وهرگزاز چیزی نمی ترسیدند و فرار نمیکردند بلکه راه مقابله را از همان طریق پی می گرفتند.مثل بحرالعلوم.
12 در آنجا در عمل همه حافظ قرآن بودند و کارها بد را نمی کردند وبجای ثواب و دعاهای که هیچ نمی فهمند و به جای گرفتن حالت مالیخولیایی و گیج ، که استکباران داخلی و خارجی سوء استفاده از آنها کنند و آنها فکر کنند آزادند، تدبر در پیشرفت میکردنند.حتی دیگر مذاهب کارهای خوب را پیشه می گرفتند.
 و تفاوت ادیان در عمل مشهود نبود، چون پیامبران ما همه با شعور بودند.و از طرف یک خدا آمده اند.
وخدا هم ما را فطرتا باشعور آفریده که کارهای بد از خوب را تمیز بدهیم. و کتابهای آسمانی آمد که یادمان نرود و چشمهایمان بازتر بماند والا کار بد از اول بد وکار خوب از اول خوب بوده چه قرآن باشد چه نباشد.
و انسان بسیار گرامی وبزرگ است تا جایی که بخدایی میرسد و وقتی فرشتگان چون حس چشایی و بینایی و غیره بر او بسجده افتادند یعنی در خدمت او در آمدند مثل خورشید ماه که سجده میکنند یعنی اطاعت میکنند سجده ما هم بر خودمان است یعنی اطاعت کردن یعنی گناه نکردن یعنی روشن بودن واز عدالت خارج نشدن.
13 در آنجا پشت سر مسئولی براه نمی افتادند که او احساس بزرگی کند وچون لایق نباشد به ظلم رو آورد ولو با دستور دادن یا با قلم، ویا بفکر پادشاهی بیفتد ولو با تملق یا لباس گوسفند، ولی گرگ صفت. و دشمن اسلام باشد و بفکر پادشاهی، ولی با اسم ولباس و ظواهر اسلامی.
14 در آنجا پارتی ورابطه و رشوه وسفارش وفخرفروشی وتملق وبدگویی اصلا معنی پیدا نکرده بود.
15 در آنجا هیچ کس نمی گفت چون فلانی ها زیاد اختلاس یا دزدی می کنند ما هم یک کمی دزدی می کنیم. چون کوچک شمردن گناه کوچک، خود گناه کبیره است. و هر کس بحق خود قانع و سرخدا کلاه نمی گذاشتند که بفکر جواب در روز قیامت باشند.که خدا همه چیز را میداند.(خلاصه باید صادق باشی)
16 درآنجا هر چیز خوب برای همه بود و عدالت برقرار و کسی بفکر قدرت طلبی و یا برتری جویی یا فریب مردم که بر آنها حکومت کند نبود.که درنهایت حب ریاست و دروغ تا آدمکشی وقتل پیش میرود.
17 در آنجا هر کس برحسب تواناییش صاحب شغل می شد و دیگران کمکش می کردند نه بر اساس جبهه و مدرک غیر مربوط و موقعیت اجتماعی داشتن.(پارتی)
که یادم آمد از سربازی که مسئول اورژانس هوایی بود وبه من میگفت مرا بفرستید گوسفندان پایگاه را بچرانم.
البته که موفق تر خواهد بود.هم در دنیا و هم در آخرت.
18 درآنجا هر کس یک ورزشی را دنبال میکرد و البته ورزشهایی رواج داشت که ،با شکست و ضربه زدن به جسم یا روحیه ی حریفان نباشد مثل کشتی تکواندو فوتبال و غیره بلکه ورزشهایی بود که با تلاش وبدون ضربه به حریف مقام می آوردند مثل ژیملاستیک ، شنا، دوو،ماشین و موتور ودوچرخه سواری و اسکی وغیره که بفکر بودند با این ورزشهای خوب ،کسی انتقام جو وکینه ای نمی شود.
19 در آنجا هر گز نمی گفتند حضرت مهدی میخواهد بیاید ومردم بد را بکشد و مردم را از او نمی ترساندند،بلکه خوبان جا انداخته بودند که حضرت محمدبن حسن میخواهد بیاید و مردم را زنده کند بلکه او فقط جهل مردم را با منطق و با شمشیر زبان خواهد کشت.
و در آنجا هیچ کس نمی گفت چه کسانی نایب برحق، یا یاران، یا سربازان گمنام امام زمان هستند. بلکه همه حتی خوبان خودشان را هم سطح و پایین تر هم از دیگران می دیدند و اگر کسی به آنها ظلم میکرد دلشان میشکست وبخدا واگذار میکردند نه به تیغ بران وظلم ناکسان که جیره خور و مزدور بودند. واسم خدا بر سینه هایشان بود ودر عمل پدر ضعیفان را در می آوردند و خود را طلبکار مردم و بیت المال میدیدند که بجای اینکه مردم ضعیف به لطف آنها امیدوار باشند تاآنها رامی دیدند می ترسیدند، اما از اشرار و اوباشان اینقدر نمی ترسیدند چون اوباشی را فحش دهی ترا میزند و فرار میکند اما اینها ترا بیچاره وبدنام روزگار ومهر جهنم برپیشانیت می زنند.
 یا پیامبر کجایی به تو که بالاترینی، فحش می دادند وترا میزدند وتو به عیادتشان می رفتی.
و در آنجا هرگز نمی گفتند.که یک منادی بین زمین و آسمان ظهور مهدی را اعلام میکند.چونکه میدانستند آن منادی ماهواره است که هر کس در درون خانه خودش با زبان مادریش ظهور آن حضرت را بوسیله ی رادیو یا تلوزیون می شنود و از خرافه گویی بدور بودند.
20 در آنجا برای حسین و یاران فداکار هم عزاداری میکردند،اما بسیار متفاوت بود.
چون آنجا بجای اینکه بر زخمهای شهدای کربلا گریه کنند،بر زخمهای دل او اندوهگین می شدند بعد بر زخمهای جسمش.
و هدف آن مردم این بود،که بدنبال هدف حضرت یعنی خدایی شدن باشند.
که او مردم را به بهشت میخوانند ومردم بر او شمشیر می زدند ومی زدند.
مردی که برروی صندلی نشسته بود و رایگان هم صحبت میکرد و چون ازدل و برای رضای خدا میگفت بر دل هم می نشست.چنین میگفت:
ای مردم خون حسین هنوز هم می جوشد، یعنی هنوز جوشش خون او در رگهای مومنان واقعی که ربا و حرام نمی خورند در جریان است و شور او را بر سر دارندکسانی که از گناه بدورند .چون یکی از یاران کربلا که مغروض بود امام حکم جهاد به او نداد.و او به مدینه برگشت.
وهنوز هم  خون تعدادی می جوشند، که مثل حسین میخواهند عدالت و آزادی بر قرار شود.وتعدادی شمر صفت نمی گذارند ویا تعدادی کوفی صفت بی خیالند. با توجه به اینکه هر کس در سمت خود حسین وار قیام کند واقعا کارایی دارد.اما نه با کشتن و دعوا،بلکه با منطق، دین، اخلاق ، خوب شدن و جلو باطل ایستادند.
و آن واعظ میگفت سر حسین برروی نیزه قرآن می خواند ،البته به این شکل نبود که ،صدایی داشته باشد چون اگر اینطور بود،مردم حتی قاتلش سربه سجده می گذاشت ،یا فرار و توبه میکرد ،بلکه کردار(شهادت) حسین و رگهای بریده خود، آیه ی قرآن بود که خداوند میگوید باجان خود دفاع از اسلام کنید. که این نوع حرکت برای خدا و روشنفکران خواندن آیه ی قرآن بود.
چون روز قیامت هم می گویند هر کس آیه ی بخواند یک پله بالا تر می رود اگر چنین باشد ابوموسی اشعری حافظ قرآن و از بزرگان میشود. نه.  بلکه منظور این است که هر کس با حافظ بودن به هر آیه، یعنی بدان عمل کرده باشد تا جایی که بر وجودش حفظ و همراه شده باشد ،یک پله بالاتر می رود.
در آنجا حسین مظلوم نبود و کسی هم برای حسین خودزنی یا سینه زنی ویا با زنجیر خود را تنبیه نمیکرد که وای حسین کشته شد،چون می دانند که حسین به خواهرش زینب گفت بعداز من خودنزنی و شیون نکنی و ما می بینیم که هیچ امامی برای حسین سینه نزده. بلکه تبلیغ اهداف حسین را برشمرده و خود چون حسین شده اند.
و در آنجا به اسم عزاداری طبل و سنج وزنجیر نمی زدند که مزاحمت ایجاد کنند،ودر خیابانها براه نمی افتادند و راه بندان نمی کردند که می خواهند به حسین باج(نذری) بدهند تا گناهانشان را یک جور با خدا پارتی بازی کند که بخشیده شود. بلکه انفاق در ناهار خوری مسجد بود. ویابه درب خانه هامی بردند.وحسین و رفتارحسین در دل مردم که حسینی شده بودند،بود.
همان حسینی که وقتی ابن قحطبه به زمین افتاد او را نکشت بلکه صبر کرد تا بلند شود و او چون جوانمردی حسین را دید برگشت و سپاه ابن زیاد را ترک کرد.
وبرادرش عباس هم چون دید دشمنِ رودررویش مسلم بن عقبه از او می ترسد واز طرفی خجالت میکشد برگردد،به سپاه دشمن گفت پدران ما با هم دوست بوده اند و قصد کشتن یکدیگر را نداریم.اما آن ظالم رفت و در نوبت بعدی قاسم را کشت تا حفظ آبروی ریخته شده کرده باشد.
همان حسینی که تا آخرین لحظات التماس مردم میکرد.که منصرف شوند، البته نه برای خودش بلکه برای اینکه توبه کنند وبا ریختن خون او به جهنم نروند.هر چند که خودش می دانست جگرش(کبدش)از تشنگی خوب نمی شود و لبانش وزبانش ونایش وچشمانش که به هر کجا نگاه میکرد از تشنگی و خستگی همه جا را تار وتاریک می دید. ووقتی بر کنار علی اوسط(معروف به علی اکبرفرزند رباب،چون فرزندبزرگش که از شهربانو بودزین العابدین علی اکبر بود)از اسب بر زمین خود را انداخت او را از شدت حوادث وتشنگی نمی دید و با دستهایش بدنبال او میگشت.
ودشمنان هم بیشتر از مقام خدایی او می ترسیدند که رودرو نمی شدند.چون همه چیز را می دانستند.اما میدیدند همه جامعه طرف کفر رفته اند وخود را بدون تقصیرمی دیدند یا میگفتند ما که کاره ای نیستیم.
همان حسینی که کوفه را بسته دید آن شهر را دور زد و خواست از رود فرات بگذرد و به ایران بیاید که نگذاشتند.چون ایرانیان در زمان علی اسلام آوردندو برادری وطعم اسلام را آنموقع چشیدند.وشیعه هم شدند.
 وبعد،از حسین توسط گیو و کیهان بانو دعوت بعمل آورده بودند که یزید خود را ناچار دید که حسین را بکشد. و والی ایران را عوض کند اما چون حسین کشته شد شورشها خوابید و نیازی ندید والی ایران را عوض و عمر سعد را جایگزین کند.
همان حسینی که 25نفر از یاران شهیدش ایرانی بودند و اعراب از ذکر آنها امتناء کردند و ،وفقط اسم40عرب را نوشته اند.وحتی ازآن آهنگرایرانی که بکمک مسلم رفت چندان ننوشته اند.
در آنجا لازم نبود کسی برای دیدن چند دیوار و ضریح آن حضرت خرافات زده شود وگاها چون جو او را بگیرد و چند بوسی حواله کند و چون چشم حسین شهید را دور ببیند همان کلکباز اولی باشد اما با چهره ی حق بجانب و مالیخولیایی.
بلکه مردم آن شهر چنان خوب بودند که حسین بدیدار آنها می آمد وبهتر بگویم حسین در همه جا حاضر ودر رفتارشان مشاهده میشد.اما هر کس هرکس نمی دید.
بارخدایا ما راحسینی زنده بدار و حسینی بمیران و حسینی محشور بفرما.وما تعهد می دهیم از اکنون به بعد به هر اندازه که بتوانیم برای جامعه مفیدباشیم و از کردار بد بدور.
 بارخدایا قلوب ما را پس از هدایت به باطل میل مده و اگر گناهی از روی خطا یا فراموشی کرده ایم مارا مواخذه نکن ،که تنها یاور ما تویی.والسلام.
1390/3/3 حسين وکیلی ازغندي.(حميد)