اشعار حمید وکیلی(حسین) متخلص به صور اسرافیل
سپر موج
از بهترین راههای خدمت به مردم بیدار کردن آنهاست .وبهترین بیدار کردنی ها بیداری معنوی است.به همین خاطر تخلصم را صور اسرافیل(صور) گذاشتم. امیدوارم خداوند مهربان کمالات اخلاقی و معنوی را در دنیا و آخرت نسیب ما بفرماید.آمین.
خواننده محترم:اگر مشکلی در قافیه یا وزن میبینید به دیده اغماض بنگرید.وپیشنهادات شما موجب خرسندی بنده خواهد بودومتشکرم.
بارخدایا بهترین روزی تو رضای توست ،که میخواهیم در دنیا و آخرت آن بهشت رضوان را نسیب ما بفرمایی،که سعادت لحظات را در عرفان می بینم.
................الله لا اله الا هو............خدایی که غیراو خدایی کو.................
بنام او که رحمان و رحیم است...........همه هستی بفرمانش حلیم است.............
محمد بهترین هستی زهستی..............علی هم در کنارش دل نبستی...............
چو زهرا سید زنهای عالم................حسن دارد چو صبر همچو خاتم............
حسین مظلوم گیتی را بکشتن............علی بن حسین را خون نوشتن..............
تماشا می کند هستی به باقر..............که جعفر بی کس وتنها به بایر..............
بزندان می رود موسی کاظم.............وفرزندش رضا مسموم ظالم................
نماند گوشی بفرمان جوادم............... ببردند یاد هادی را ز یادم.................
نگین است درمیان لشکرعسگر..........گلستان می کند حجت بر وبحر..............
تمام اولیاء وانبیاء را...................شهادت بر همه دارم خدایا....................
وکیلی را خدایا جام می ده..............صفای روح و فای اهل دل به................
.............................. برگشت...................................................
گرم گناه گشته بودم، مست هوی گشته بودم.....سرخوش وسرمست زخودم هست صفا گشته بودم..........
تابه سرم خوردهوسم، مشت گران ازسه کسم.....عقل و خداونفسم ،تاکه بریده هوسم..........
توبه کنان گریه شدم بنده درمانده شدم.....حق چو ندا گفت بدلم، بنده بخشیده شدم..........
ندبه بدرگاه خودش ،بارگناهم تومکش .....داد نوا با رسولش، خیر و وفا کرده برش..........
بنده ی خوب تونی ام، قلب پراز کینه نی ام.....باز جفا گشته برام ،بوته بی ریشه نی ام..........
(صور) فغانها بکند شکر خدا را بکند.....چونکه کریم کرم کند، شسته خطاها بکند
.................................مستغنی.................................................
از وجود یار مستغنی ز احسان می شوم ..... همره طیاریان بر قدس و عرفان می شوم.........
با منال دنیوی مفروش تو فخرت را بما ......گر شوی قارون بدان موسای عمران می شوم.........
بر تن خاکی نهادی جامه های رنگ رنگ......دور شواز ناز و وقار تقوا برین جان می شوم..........
دست به دست دلبر از روی محبت گر نهم......این جهان را زیر و رو و چون سلیمان می شوم.........
این دم تاریک دنیا کی بود جای خوشی...... خوشگذاران می روند و یار خوبان می شوم...........
عاقبت سر را نهیم خواهی نخواهی بر لحد.....پس بشو عاشق که من هر لحظه قربان می شوم..........
آدمی بی لطف حق هر چند غنی باشد ضعیف.....دل بکن پس (صور)ز غیر و کم بگو آن می شوم.........
..................................گفتار نبی ازولی.......................................
اول بشر گفتندعلی ،اََسابقون گفتند علی....ازگفته رب جلیل کل ملک گفتند علی.......
هفت آسمان رابرشدم ازغیر برون برحق شدم....دیدم که دستی آمده گفتم که کیست گفتندعلی.......
عیسی نجات دادن زغیر بر اخترش بردند بمهر......دیدم به دستی آمده گفتم که کیست گفتندعلی......
خیبربزرگ دربی که داشت کل عرب درمانده بود.......دیدم به دستی آمده گفتم که کیست گفتندعلی.......
ازآسمان آمد ندا بعد از نبی گردد وصی.......دیدم که دست باید گرفت گفتم زکی گفتندعلی.......
وقت نزاع اندر اُحد مدهوش ودرگوشی شدم.....دیدم که سیف آمد به دست گفتم زکیست گفتندعلی.......
روزی عمر بر ما بتاخت گفتم که کیست یاری کند.....دیدم که دست آمد فراز گفتم که کیست گفتند علی.....
وقتی که کعبه در شکست بعد از سه روز آمد پدید.....دیدم به دستی آمده گفتم که کیست گفتند علی.......
گفتند که علم آمد زمین تا هر چه خواهد آن شود ......دیدم که بر دست آمده گفتم ز کیست گفتند علی.....
در کربلا غوغا کنند سرها جدا از ما کنند ....دیدم که بی دست آمده گفتم ز کیست گفتند علی.....
گذرعمر
لحظه به لحظه می رود عمر گران بهای ما... بر درخانه میزند پیک سفر ندای ما.
کوس اجل بهر زد با نفسی که می برد ... زنده شوید زخواب غم ره بودو وفای ما.
چرخش این چرخ وفلک میشکند بهارجان ... کن تو تدبری نهار میرود از سرای ما.
برگ خزان بشر ببین روز ازل خنده کنان ... چاره نکرد بادخزان له شده زیرپای ما
سن بثمر رسانده ایم صید سفر نچیده ایم ... از زر و زیور و منال هیچ نبود برای ما
عاشق مهجور زمین آه ونوابعرش کند ... تاکه فرج رسدزعرش خاک زمین نجای ما
حیف وجودمابود گر برویم به جنتش ... چون که زملک حق بویم کل بهشت فدای ما
مابشر بنی بشرچونکه زعلمش بدریم ... غرق هوس شدیم ببین این شده از خطای ما
(صور)که بدنبال هدف میرود ونمیرسد ... از گنه است رحیم بگویاشده این سزای ما
گردد بپا قیامت ازخاک وتا ثریا.....بخشا گناه ما را ای غافر الخطایا....
بود بر وراق مکنون بشنو عزیز محزون.....وشمس والضحی ها فی الیوم ذی البلایا...
والعادیات ضبحا فلموریات قد حا.....نا شکر و نا سپاسند ای واهب العطایا...
خالق مگر کجایی غیر ازتو لااِلهَ.....ما را بخود درآمیز ای فاضل الرایا...
والذاریات ذروا فالحاملات وقرا.....خواهد رسید قیامت گویی تو ای خدایا...
النار ذات الوقود آن کس نکرده سجود....برصالحان به عقبی باشد ترا شفایا...
ای صور زنور قرآن گم گشتگان تو دریاب.....آنروز حق بیاید هرکس کند سجایا...
مستی
نمودم توبه از کل گناهانم بجز مستی ....که دردنیا نمی بینم نهادی بهترازهستی...
چه رنگارنگ ایوانش دوچشم مست مشکینی....که ازقلبش شرر ریزدبه قلب وجان بی هستی....
بدان ای نفس لوامه من از روزی دنیا شد.....بفرمودند که با رندان کنم صد رقص وبد مستی...
توای مستانه درهستی گسستی ریشه ی پستی .....که درالوان زلف توبرم دستی زدل خستی....
من کم علم به عشق بازی نمی دانم ره بازی....فقط دل تنگ دل گشتم برد من رابهر دستی...
نگو توهین مرامسکین زفضلش کی بوم نومید....به امیدم که پیک آید رها گردم ز بنشستی ....
شکسته دل بگوشی من زهجران گریه می کردم ....که آمدگل بخواب من سلام آورد که در رستی....
بیا صور ندیده کام که دوستت انتظارتوست...... شود روز عروسی باز معطرشو که گل هستی...ی....
عافیت
هر که از تو گم شود گم گشته دوران شود سنگ پای ناکسان گردد زبن ویران شود
گر که صد بهر خوشی در این جهان پر سو زنی عاقبت خوشکیده لب سز بر لحد گریان شوی
روز عقبی را که در چشمت نهانند یادگار بیخود و مدهوش ومست ونامید حیران شوی
آن که در راه رضایت روزها را طی نمود چون عدالت در زمین خواهد زدل خندان شود
راه مردان خدا پر سنگ خارا و خس است آنقدر مستند که هرمشکل ز چشم پنهان شود
می رسد روزی زلیخا در بغل گیرد نگار لیک توسل بست به فضلش تا ز نو تابان شود
صور در این دنیا نیابد عشق خود را ازهوس دل بحق بندد که شاید آن جهان شادان شود
سلام
خوش آمدی که سلامم فقط نثار توباد.......بیا نشین که تمامم فقط نثار توباد............
قدم بنه بدوچشمم که روشنی کردی .........حدیث خیر کلامم فقط نثار توباد ......
چه سالها که نبستم در و وصال امید.......بیا بیا که کرامم فقط نثار تو باد...........
نگاه سبز تو و روزگار مجهولم........فدای گام تو کامم فقط نثار تو باد............
مبند حضورخودت رابرفتن از پیشم........که حسن قلب ومرامم فقط نثارتوباد.....
که صوربه عشق تودلبر ترانه میگوید........تو لایقی که زمامم فقط نثار توباد.....
بیگانه
روح وجانم آسمان را خانه شد ..... زین تن مسکین صفت بیگانه شد................
ز آن زمان ریخت جام می را در گلو ..... دل برید از مردمی دیوانه شد ...........
با نگاه مست یار هوشش پرید ..... گوئیا قلب فکارش لانه شد ......................
چون محبت یا دلی عاشق ندید ..... زلف او را دید اسیر دانه شد ...................
ای هوس(صور)را نمی آری بچنگ ..... عشق حق هم بازیش بی چانه شد .......
بیا صور ندیده کام که دوستت انتظارتوست...... شود روز عروسی باز معطرشو که گل هستی...
جنت
شنو دیدم عجب امروز،تمام ملک پر از آب است..... درختان میوه ها دارند وبر پر غنچه ی ناب است..........
وحوش سرمست وخوشحالند و مردم با کراماتند..... که درتکریم و اکرامند که هرکس شاد و بی خواب است......
همه میوه ز بهرما و حورانی به قصر داریم ..... به شادابی و سرمستی دلم سرمست و شاداب است..........
چه آوازها چه رقصیدن سیه چشمان مستانه..... برای عاشقانی چند هزاران بر در باب است..........
نه آنجا رنج واندوه است نه تبعیض ونه ویرانی..... زبس احکام حق دانند زمین هم بی تب تاب است..........
آیا ای(صور)دنیایی چرا جنت تومی بافی.....اگرمشتاق آنجایی رضا شو ره پر از تاب است
غربت
عجب بساز غم من زمانه می رقصد ......عجب زسوز دل من غریبه می رقصد....
چه آرزوی محبت زعقل و یارم بود......چرا که خسته ی خسته پرنده می رقصد...
اله که مرگ من آید وصال او گیرم......به شعر غربت مستان ترانه می رقصد.....
اجل کجا بکجایی که در پی ات بودم..... به پشت سنگ لحدها فرشته می رقصد....
کنون ز هجر من امشب چه شادمانیها.... ز اشک ماتم من او فریفته می رقصد.....
بیا ببین که شکسته چراغ وجدانها........بحال (صور) غریبه الهه می رقصد.........
شدم بخانه ی قبری که زنده تر گردم.....بده تو شاخه ی حمدی که بنده می رقصد..
خانه ی غم
مرابرملک پرغم خانه دادی .......به این دنیای دون مستانه دادی....................
غبارخستگی شد برنگارم .....چرا آخرچنین پیمانه دادی ..............................
شکست سنگ حوادث برگ وبالم ....بدستم حاصل بی گانه دادی.....................
همه هستند بوصلت شاد و خوشحال .....تو صد مشکل به این دیوانه دادی ............
اگر لیلی شده پرناز ز گیسو.....تو برمجنون هزاران شانه دادی......................
بهارآید زدرد حسی ندارم .....که برروحم غم ویرانه دادی............................
زآلاله بپرسید حال من را.....نشانم را به گل فرزانه دادی............................
برنجم گر کسی رنجیده بینم..... به قلب پاک چنین مرجانه دادی.....................
بسوزانم بسوزانم تو ساقی..... که سوز خود بمن جانانه دادی........................
به (صور) ساده زیست ساده اندیش..... قلم در دل به دل در دانه دادی..............
هُدُک
ای خدایا روز ما را در سیاهی می کنند .....از علی گفتند همه وقت کار واهی می کنند ........
بر سر اموال واین پست و مقام و سفرهها..... دم بدم گویند حسین و کار شاهی می کنند.......
چون یهودان کار راحت را بظاهر میکنند......کار مشکل را ببین هر روز براهی می کنند.......
از کلام حق چه سرها تاکنون رفته به باد...... پیش رو خوشرو و یوسف را به چاهی می کنند........
پس بپا خیزید برای امرمعروف بر شهان .....روی قرآن می گشایند عکس ناهی میکنند.........
(صور)خوش باطن زبانت را ببند جان میدهی..... لیک نپرسند از کجا گفتی تباهی میکنند..........
نور
ای ساغر و ای نور ما ای مالک مسجور ما....رو در نپوش از سور ما ای شاهده مشهور ما...
زلفت بیانداز بر زمین لطف وکرم بنما وزین.....تا با دو چشم سورمگین ما را توبنمایی حزین....
عشوه تو بنمایی به من غمزه زتوباشد نه من....تا آن نگاه کردی بمن مجنون شدم پس این چه من....
ازفرقتت ویران شدم درخلقتت حیران شدم....مست بودم وبی جان شدم با روح وبی پایان شدم .....
شادی وهجرانش تویی آباد نقصانش تویی....درکل هویدایش تویی زیبا وزیبایش تویی.......
نور زمین وآسمان ،ملک همه کون ومکان ....نام تو هست درهر زمان ای لافناعلم والمنان....
صوربین بنورت کس شده صور بی تو اندرخس شده ....صوربست بدنیا پس شده صورتوبه کرد پس هس شده.....
دل پاره
روشنی دیده ی این بنده ی بیچاره تویی.....بسته گشاده ز وفا حلقه ی زنگاره تویی........
چاه هوس در دل من مشکل میخانه منم.....ماه شب و شوکت روز بر دل بی عاره تویی.........
گر بدنبال توام پرسه زنان بر در کوی.....شاه منی جلوه ی من شاهی که کل داره تویی.......
گم شده ی راه توام بوسه زنان بو بکشم.....تا که تو بینم بصدف خانه ی زواره تویی..........
گر که گناهی بکنم یا که خطایی بکنم..... عفو بنما چاره کنان بر دل دل پاره تویی..........
من را نران تو ز درت ما به کجا دل سپریم..... خانه ی این فرد شقی در دل شب آره تویی........
ما بسعادت برسان مالک کون و دل ما..... کج ننما باطن ما صاحب فواره تویی.........
(صور)که اجابت بکند زنده خلایق بکند.....تا که بگوید به یقین چاره یک باره تویی.........
صور تخلص زمن است زنده خلایق بکنم.....خوب بگویم که همی زنده ی هر کاره تویی...
شب
شب وتاریکی هر شب دلم ازغم فغان بارد.....زآه ذوذه ی سگها نوا برآسمان بارد.....
زدست کی بنالم من دراین بحبوجه حیران....که هرکس بهر خود ویران ستم براین زمان بارد...
دل گرمست محبوب است بگیراندش بهرمشکل.....خدایا ماه تابان کن که ظلم ناکسان بارد...
سحر درپیش ومن لیکن به خفتن زنده می مانم؟.....نه هرگز بر مزمل گفت که بیداری حسان بارد...
دراین تنهایی شهر شلوغ شهر تنهایی.....که را گویم بیاید دل که تا صبحدم بیان بارد...
همه خواب اند من بیداروتعدادی بخواب بیدار.... نمی گرددکسی بیدار ولوحکم قران بارد...
اگر دزدان برند ایمان به چرت اندکم درخان....قیامت را جوابم کیست که آنجا سرستان بارد...
بگوای صور به جن وانس و یا وهم و خیال شب....بترسید ای شبه امشب که لذت آن جهان بارد...
غیرتوهرگز
این آتش خموش دلم وا نمی شود........با جنت نعیم تو،ارضا نمی شوم...............
ما را چکار به لذایذ که رفتنی است..........جز برمقام رضایت رضانمی شود.....
ترک تمام هستی علمت نموده ام........جز بر وصال وصل تو سودا نمی شود........
با نوعروس پر از زهر زرنگار.......هیهات که روح ودل اخفا نمی شود..............
عشق مجازبه مجازی مسلط است.......برقلب من ز رحمت مولا نمی شود..........
صورازدرتوبردردیگری نمی رود.......احسان نماد که غیرتواجرانمی شود.........
کفتارها
کفتارهادیدم کمین برقوت شیران می پرند.....تاطعمه رایافتند ز او برهم چو خصمان می پرند....
این آدم ملی گراجانها دهدبرملتش.....چون شدحکومت رابدست برهم غریبان می پرند......
صد بز به شاخه های بلند ازترس گرگها درفرار.....اما به خلوت می رسندبرهم چوشیران می پرند....
دوشیزگان عاطفه از بهرهم قربان شوند....گر برتری بینند زهم برهم چو مردان می پرند.....
ازرفتن و یا یافتن غمگین مشو ای زاهدا....مردم زبهر فانیات برهم چوخامان می پرند
آموزکلاغهادرصفندازبهردشمن متحد.......چون شب شود اندر کناربرهم به پنهان می پرند.....
عارف بساز باسختی .جورحسود وجاهلی........راحت شود بارغمت بی صبروایمان می پرند.......
این گوسفندان درچرا آرامش روح وروان......گردرس روزباشدچنین شبهاحراسان می پرند....
ای صورتو که گشتی خضوع روزگارو آدمی.....حرمت نبینی ازکسی برتو چو آنان می پرند...
روزگار
با گردش روز و شب درحلقه پرگاری .....باشد که فنا گردد این چهره ی مینایی....
ساقی قدح و می را بنداز و رخت بنما.....و زآن لب مشکینی آهی بنما آنی.........
براین گل پشت برگ ،آفتاب نمی تابد.....دریاب مرا مهتاب هر قدر توانایی.........
این بلبل خوش آواز دیگر نمی خواند..... شاید که حزین گشته ازچرخش الوانی....
هر گاه که خوابیدم بار دگرش احیا.....خسته ز مکررها با حال پریشانی.............
این صورت پروانه،خوشحال نباشد دی...چند روز بهار درسال شاداب زگل وباغی.
(صور)گر بطمع روزی بربال ملائک شد.....رو یی ز ازل بنید گیرد به ابد جانی..
کبوتر
یارب نظر یارب نظر من کفتری پر بسته ام....... یک عاشقی پردرد وغم در خانه ای در بسته ام.........
یاری کنید یاری کنید مردم وفاداری کنید.........چون بوته ای در زیر پا پرپر شدم کاری کنید........
غش میکند غش میکند این غنچه ی تنهای ما........از خود فنا بی خود شده چون دیده این دنیای ما..........
خون می چکد خون می چکد از دیده ی گریان ما......... یا رب کمک کن از کرم ای یار وهم پیمان ما..........
جان میدهد جان میدهد جان را چه آسان میدهد ..........بی التماس دغدغه جان را به جانان می دهد...........
بینید مرا بینید مرا درمانده ی دوران شدم.......صد بوسه ی پر عاطفه هر روز به زخمم می زنم..........
پر کینه شد پر کینه شد زخم دلم دیرینه شد..........از کس محبت را ندید دلتنگ شیر سینه شد........
صور درعجب صور درعجب ازمردمان روزگار......راحت چه اینان بشکنند قول و قرار کردگار.............
قسمت
هر روز پی روزی ناخوانده دویدیم . . . جز حسرت وا مانده ی دوران ندیدیم .
آتش بجگر برسر کویی که نهف حرص . . . چون تشنه لبان جز بسرابی نرسیدیم .
غافل ز مقسم که دهد روزی بی دست . . . بد شد همه اوقات و خوشی را نچشیدیم .
گفتم که دگر کوشش بی جا نقبول است . . . از تنبلی کی ما ،سخن راز ستودیم .
گفت شاعر گمنام که تلخست عرق ناب . . . و ز تلخی آن مست شده عقبی بخریدیم .
عیداست وشب ناز وهمه غلغله نوروز . . . بر تن بجز از جامه ی تقوا نخریدیم .
با وعده نهادند حق ما را به قیامت . . . آنجا که نرفتیم و ندانیم و ندیدیم .
اندر صدف عشق که جای ازلی بود . . . روشن ز سماوی به سماوی نخزیدیم .
بودش قدمم بر سر و کوپال ملائک . . . شاید ز طمع از در میخانه پریدیم .
(صور)گر هنر خویش خرابانه فروشد . . . از روز ازل بخت شد وماباده کشیدیم .
عشق سوخته
جان می دهم وبه جانان نمی رسم ...... آه می کشم و به دامان نمی رسم ...........
من مرده ی محبت تو گشته ام عزیز..... دستم بگیر که بر تو من آسان نمی رسم...
با ملک آبرو به تمنا فتاده ام .....در این جهان به راحت و احسان نمی رسم.........
باعشق در وصال تو صدها گریسته ام......افسوس بمن که بر رخ تابان نمی رسم..
ترسم که مهلت عمرم بسر رود ..... بر ساحت تو فاضل یزدان نمی رسم...........
وقتم تباه شده در کنج روزگار...... یارب نظر نما که به عرفان نمی رسم...........
همراه بوی بهاران ز مصحفت...... جز لحظه ای به غایت قرآن نمی رسم..........
(صور)می رسی اگرت ترک دل کنی .....اینقدر نگو که بر ره خوبان نمی رسی..
ادب
باشد که در جوارت مستانه جان سپارم.....غلطانه در شرابت مردانه جان سپارم....
یار عزیز مستم پیمانه پر میم داد.....نشکن صفای پاکت بیگانه جان سپارم..........
درکوی جان نساران بوسی به تیغ بران..... با این لبان گلگون دیوانه جان سپارم...
بینم شکوه عشقت اندر مرام پاکان..... در عشوه ی عیانت جانانه جان سپارم........
گر صد به زخم شمشیر آواره در بیابان..... بهتر ز آن برایم در خانه جان سپارم...
یک صحفه ای ز مصحف مدهوش چشم مستم.....سوز جگر برارم در دانه جان سپارم.........
از شربت شرابت شُکر شکر ندانم......آواز خوش نسیمی پیمانه جان سپارم.........
در رسم ما حقیران بزمی بجز ادب نیست.....سر را نهم بکویت بی چانه جان سپارم......
(صور) در غبار قربت بیمار قربتت شد..... با ناز بهترین یار ویرانه جان سپارم...
حج والدین
باب آمده اُم آمده برماسلامت آمده......ازمحضر هو با دعا بر ما سخاوت آمده............
ازکعبه خالق نواز یا از حضوراهل بیت.....مسرور و شادان از سفربا پیک عزت آمده........
درتین وزیتون زمین با هر ملک همدم شدند....عبدالرضا بابم بود همراه عترت آمده...........
مادرپدر حجت قبول از اُقربا با ما بگو.....ازآن صفا ومروه اش چون نور چشمت آمده........
گفتم دعا گوید مرا ازمخلصین گردم خدا....ای دل سکوت کن در امید از شهر عصمت آمده.....
روزی که رفتید از برم دیدم همه پژمرده اند....اما که حالا میرسید دل گفت شفاعت آمده....
چاوش هنوز بردن بخوان ای بوی بدل هرروز بمان.....ازحاکمان بعد حق من رااطاعت آمده....
بلبل میانه بوته ها در گل چنان چه چه بزن.....برقلب فرزندان وخویش صد طاق نصرت آمده...
ای صورتو باشادی بخوان برحق شو و شاکر بخوان .....باب آمده اُم آمده برما سلامت آمده.
نجوای شکسته در گلو
یارب عجب جان می دهم با عقده ها و درد دل....اشک فراوان می کنم در محضرت برآب وگل.....
این بغض های پی زپی راه گلویم بسته کرد....چشم سفیدم را بشست درقلب خوبم کینه کرد.....
هر شب ز دوری مرده ام گویند فلانی خفته است.....کاووس دوری دیده ام جانم فراوان برده است.....
گشت پاره پاره برگ گل مهر و وفایت گو چه شد....این خانه را ویران کنی فضل وعطایت گو چه شد....
بویش گر ازد کویی رسد دیوانه گردم از کرم....امید آن پیراهنم گیرد سرم را در حرم .....
از عشق بوسش مرده ام خوابهای رنگین دیده ام.....ازصورت گلگون او صد آه حسرت چیده ام....
باری اگر بی جان شدم از وصل او درجان شدم....با جام پر می داده اش سرمست آن جانان شدم....
برگیسوان دلبران باد بهاری می وزد.....چنگی زنم بر پیکرش آهم خزانی می وزد..
گر وصل او روزی شود سوری دهم اندرعیان....با باده خوشنام خود شادان کنم کل جهان....
تقدیرکند گر روزگار پشتت رها بنمایدند.....درپیش کس یا ناکسان سنگ حقیر گرداندند...
هم امتحان است هم قصاص تاهرعزیزهمسان شود....دربارگاه عدل حق سهم بلا یکسان شود....
صور میدود چون بی کسان یارب نظر بنما به آن....بر گریه اش رحمی بکن دلتنگی از قلبش بران
کوی غمزده
کسی برای تصلای ما نمی آید.......... بکوی غمزده ما صفا نمی آید.................دلم گرفته بیاد گذشته ی دوران.......ز آشنای قدیمی وفا نمی آید.....................
دل شکسته و غربت شب دراز غم.......زیار عاطفه ها هم نوا نمی آید..............
سکوت وخلوت مهراست دراین غریبستان......ز مردم متظاهر حیا نمی آید.........
مرا به خوب و بد کس مگر چکاری هست.....زمشکل و زمکافات رها نمی آید.....
ره خدا و خموشی نهاده ام بر سر.......ز عالم و ز حکیمان هوی نمی آید..........
ببین که یوسف کنعان اسیر زندان شد.......ز باغ حسن زلیخا صبا نمی آید..........
بدان که خانه قبرم بهشت جاوید است...... ز(صور)ز سختی دنیا صدا نمی آید......
غربت
عجب بساز غم من زمانه میرقصد . . عجب زسوز دل من الهه می رقصد .
چه آرزوی محبت زعقل و یارم بود . . چراکه خسته ی خسته پرنده میرقصد .
اله که مرگ من آیدوصال حق گیرم . . به پشت سنگ لحدها فرشته میرقصد .
اجل کجا بکجایی که در پی ات بودم . . ز اشک ماتم من او فریفته میرقصد .
کنون زهجر من امشب چه شادمانیها . . به شعر غربت مستان ترانه میرقصد .
بیا ببین که شکسته چراغ وجدانها . . به حال (صور ) غریبه، غریبه میرقصد .
شدم بخانه قبری که زنده تر گردم . .بگیر تو شاخه ی حمدی که بنده میرقصد .
رفتی
رفتی و مرا صدا نکردی.
حتی به من اعتنا نکردی
گلهاکه تورفتی بازفسردند.
کفتر به حیاط ما نخفتند.
از گربه دگر خبر نمیشد.
یاری ز کسی ثمر نمیشد
دوستم چوغریب،غریبه هم دور.
گویاکه شده دوچشم من کور
گرآمدی و دگر نبودم .
حمدی بسرا تو بر وجودم
پروانه خموش وباغبان مرد.
دلسوخته حمید بیزبان مرد
بی سرپرست
ایهاالناس گوش کنیدازخود فنادرفقر شدم . . دین و ایمانم گسست و،من زفقر پرپرشدم .
درجماعت سر بلندید،از خدا خواهم همین . . چون میان اجتماع گم گشته و،بدتر شدم .
هرچه داشتم آن فروختم تیغ رسیدبراستخوان . . خودفروختم خوب ببینیدازبهشت بردرشدم .
من نخواهم با متاعی لحظه ای شادم کنید . . بلکه خواهم با عدالت حکم کنیدچون بر شدم .
چون عدالت میدهد عمری مراامید وقوت . . با متاعی چند وصحبتهای بی چند کر شدم .
بهترین حقم حدودشرع همان خمس وزکات . . تا شود برکت زیاد و،من چرا بیسرشدم .
کم فروشی یاگران دادن همش خنجربماست . . ور نه پولداران نبینند این منم پرپرشدم .
دزدواوباش وهمه مسئول دزدرادست زنید . . چونکه روزجان بگیرندبیسروپیکر شدم .
کس نیامدجان بپرسددست ماگیردبدست . . صوربیچاره همی گفت بس که گفتم خرشدم
رهروان
صبحگاهان رهروان شب ستایش میشوند . . در جهان زحمت کشان بهرش نکوهش میشوند .
عاقلان گویند خطاست بی حجتی بعد از نبی . . روزه گرپایان برند آنان نوازش میشوند .
گر بعقل و معرفت غلام به مسکین پا نهند . . گر فرو پوشاند آن جاه را ستایش میشوند .
هر چقدر بهر خدا گردند تواضع بر بشر . . می رود بالا مقامش آب و آتش میشود .
هر که بر ما از غرور و کبر تکبرها کند . . برخودند آن کردهاهر روزمشوش میشوند .
صورکه باصدزوروقوّت بارهاناقص کشید . . گرزفضل نامید شودعقبی خرابش میشود .
لیلی
برکت خانه ی لیلا ز هواخواهی ماست .. آتش سِر درون روشنی کوچه ماست .
بیخبر ماند و ندیدلحظه ی عمر گُلکی .. گلکی ست درسرما و بخدا لیلی ماست .
نورچشمم شده کمسوکه بسوی توسپرد .. قدمی نه بدوچشمم دل توخانه ی ماست.
نشو نومیدونکن ظلم و نکن با دل ما .. این همه بی خبری و سر سودایی ماست .
لیلی یا ناز نفرما که جوانی بگذشت .. اگراین دوره گذشت وقت پشیمانی ماست .
خواهم آخرتوبدانی ره دینست ره راست .. گنج قارون زمان و ید بیضایی ماست .
فکرنکن صورخودت راهی100ساله شدی .. شهی یوسف کنعان زدعا گویی ماست .
هجرت
هجرت طول ودراز و ره گم گشته من . . از جفاوحسد وخدعه ومکر قابل شد .
شده ام پا به رکاب و سفرم حاصل شد . . آشنایان و مرا پرده ی غم هایل شد .
آنچه بودش ز ازل بار قضا کرده قدر . . اشک من بر قدم پای طبیب مایل شد .
سفر من ز بهشت جرم پدر شد شروع . . به ابد می روم آخر ز الست نایل شد .
عاقبت سفره حق در دل ما باز شود . . تا مگر من بروم جادو و غم باطل شد .
من چه حاجت بریانان چه کس راببرم . . ازرقیب دشمن کین شهرت من زایل شد .
ای خدا ذکرسلامت بگوش صور رسان . . حرمت مرد خدا بر همگان مشکل شد .
خماری
عاقبت مادرس ایمان رافراتر رفته ایم بامی و مستی گوهر،اندر وجودان ساخته ایم
علم واحسانهابه بن بست،درشراب ودلبری بافته صدجامه ازین ره برکسانم دوخته ایم
جشن ما پررقص ونوش و،درنما دم می زند یاد شب خیزان شب را،ما زدل سوزانده ایم
از می و دود وخماری کنج اُزلت گر رویم درد دلبر در سحرگاهان بود، شاد بوده ایم
درمرام این طریقت لطف او رامی نهیم با خود معشوق جهان رامابه دود بفروخته ایم
دودماآه ونوا است ازته این سوخته دل گرخماری هست زمی،می رالقایی ساخته ایم
باخلوص دل چهل روز،آینه گردی زحق این جهان را قبضه باشی ماز اوصاف کرده ایم
صورپاک ازشیع وماده،دل بمشکل کی دهد درددوری از خداوندست،کندما گشته ایم
مضطرب
در این دنیا میان جمع غریب افتاده ام یارب.........غرور و کینه ی دل را زبغض بشکسته ام یارب........
دلم حیران به صحراها کبوتر گونه می پرد........مد ده ساحلی را من که دیگر خسته ام یارب......
درخت آرزوی من حوادث پرپرش دارد ....... تنم پروانه ی بی پر ملک وار سجده ام یارب..........
دل بشکسته ام نازی که بی تومرده ام ای جان......وصال مست وعشقی شور بسرپیمانه ام یارب.......
همه عمر با تو می خوردم به مسجد ره ندادندم.......موی و روی تو عهدم بود ولی بی کامه ام یارب........
مرا بر هر سر و کویی چو بدنامان بفرختند........ بدامانت گریستم من که بی جانانه ام یارب.........
به بوی عطر گیسویت چه رفتن ها که باطل بود...... حدیث آشنایی را ز آتش خوانده ام یارب........
بقربت خانه ام مهمان ز غربت بسته در داری.........دل بشکسته ام نازی که بی تو مرده ام یارب........
وصالت جام بی فرجام مکانم مضطرب یارب........ به ملک جاودان(صور)را بخوان چون تشنه ام یارب........
مهِ ناز
برسرکوی تو ما پیرو زمین گیر شدیم . . . رو نکردی به رخی سیر و تو، دلگیر شدیم .
مَهِ ناز شاخه نباتی دل ما هم نغنود . . . آمدی عاقبت و دیر و کمی پیر شدیم .
بر سرکوی من آهسته گذر کن آهسته . . . خیر ندیدیم ز جوانی ز فراق تیر شدیم .جهل وسنت زتمامی،دل ماخسته نمود . . . کودکان گریه کنان،تشنه و بی شیرشدیم .
عاقبت زخم زبانها دل ما را بشکست . . . بشکست آنچه نباید که چه تحقیر شدیم .مهِنازی، گلکم در پی و در کارم نیست . . . این برای تو نوشتم که ز هم سیر شدیم .
ای حمید شکوه ز غیر و ز خداوند نکن . . . ز ازل بُعد طریقت همه تفسیر شدیم .
زنگ جدایی
گفتمش باد خزان از چه تو بر ما می وزی . . . می وزی و می بری این حاصل ما می کنی .
بر سر راه طریقت گفتمان ما خطاست . . . ای خطا ما را نیاب و،این سکوت ما جفاست .
گفتمش ساقی ز جان ما، مگیر پیمانها . . . بر سر پیمانها باده فراوان خوردها .می شود این دور دنیا عاقبت روزی تمام . . . از تمامی حاصل ما گشته شد باد حرام .
ای بسوی دلبرت هر روز نسیم گل دهی . . . بر سر گل جان ما را بی سر وپیمان نهی .
شکوت فصل جوانی زود گریبانم گرفت . . . این گرفت و زودتر از آن طوق پیرانم گرفت .می روم تا من نمانم،دیگران بر جای من . . . جای من از آن تو و ، این سر سودای من .
(صور)ما تنها شده یا نامید از زندگی . . . زندگی استارت دنیای دگر از بندگی .برق وتشویش عروسان هوش تو از سر برد . . . تو عروس خانه ما،شو بیا حُسن وخرد .
ای (حمید) با حوصله دنبال من آهسته آی . . . من شدم تقدیر تو و تو شدی غایت ز وای .
کودکی در ده
یادمه ز خوردکی هام، بازیهامون چه قشنگ بود .
وقتی که بارون می اُومد، شادیهامون چه قشنگ بود .
دخترا با هم می خوندند، هاجرک عروسی داره .
همی که قاتی می رفتیم، صداهامون چه قشنگ بود .
سر بسر هم میذاشتیم، به خونه ی هم می رفتیم .
اگه مشکلی می اُومد، آشتیهامون چه قشنگ بود .
به شنا تموز می رفتیم، مدرسه میزون می رفتیم .
مدیرا مارو میزدند، آخه هامون چه قشنگ بود .
به خونه ی قوم و خویشان، چرقو هر شب می رفتیم .
مهربون با هم بودیم و، گذشتامون چه قشنگ بود .
بزرگتر یک کم که رفتیم، گوی هوا بازی میکردیم .
قایم موشک که میکردیم، حیاطامون چه قشنگ بود .
اُون وقت بچگی می کردیم، غم و غصه ای نداشتیم .
خر سواری که می کردیم، گالیشامون چه قشنگ بود .
گوسفندان چرا می بردیم، یا سوارشون می رفتیم .
تشنه،گشنه که می رفتیم، گریهامون چه قشنگ بود .
کوچه های باغ زمستون، پر شغال و گربه می شد .
به سر آب که می رفتیم، زمینامون چه قشنگ بود .
روستای قشنگی داشتیم، ارگ میان قلعه مان بود .
از محله کهنه تا کوه، سفرامون چه قشنگ بود .
زیر لب همه می گفتند، ای خدا چقدر تو خوبی .
ازغند از یادم نمیره، خاطرامون چه قشنگ بود .
اُون وقتی حمید بودم و، حالا باز حمید آقایم .
خسته گشته ازچخانها، صحبتامون چه قشنگ بود .
مهجوری
من در اینجا نه غم خویش و به غمخانه شدم . غم هجران تو خوردم که چو بیگانه شدم.چشم مهجوریی من بر سر کوی تو نخفت . دوستان عیب نوشتند که چه دیوانه شدم .
مستی عقل من آخر که بجایی نرسد . روی نما طلعت زیبا که به میخانه شدم .شب سحر شد به امیدی که امیدم برسد . ناگهان ابر سیاه آمد و بتخانه شدم .
روز احرام، طلب کرد ومنِ خفته زار . هوس اوج تجلی،پی هر دانه شدم .سالها رنج در این حکمت درینه و غم . هاتف حق به وکیلی زد و مردانه شدم .
ذاکر
مرا بر تو ارادتهاست نمی دانم میدانی . . قنوتم ذکر خیر توست نمی دانم می دانی .
به چلّه در شبانگاهان،سحرها با نیایشها . . دعایم بهر زیباها ست نمی دانم میدانی .
منو قارقار زاغی تک،چکاوک خوان کویت من . . فراموشت نکرده است،نمی دانم می دانی .
که چون مردی بزرگی تو،بزرگی را تو بردی تو . . مرا گفتی حمید خانست،نمی دانم می دانی .
مبارک است کلام تو،امیدم راه و رسم تو . . دلم یاد ترا می خواست نمی دانم می دانی .
اگر مستفعل شعرم، شده تبدیل مفاعیلُن . . حواسم چون پریشان است نمی دانم می دانی .
ترا با مردم ازغند دعا بسیار می گویم . . حمید خواهان ذاکر هست نمی دانم می دانی .
کجایی
جانم فدای ایزد ، از ما دگر چه خیزد . . جان می دهد نپرسد، خون بی بها بریزد.
گفتم شب وصال است ، موسوم زرمحال است . . روزمعاد وحشرش،حق است ودرکمال است.سر را به روی تربت ، سایده ایم به قربت . . جانا تاَملی کن، ما مانده ایم به غربت.
نه شکوه از عزیزی ، نه درد و غم رقیبی . . سر در میان زانو،دل در هوا حبیبی.
گرفصل نوبهاران ، جای خوشی به خوبان . . دستی زمرحت گیر،جا مانده ایم زیاران.
آری (حمید) بسازد ، آهنگ دل نوازد . . درشهر جم سپاهان، جنت به جم نبازد.
ای یارما خدایی ، داد می زنم کجایی . . در روی کوه صُفه، گفتم که دل بلایی.التماس دعا
حسین وکیلی ازغندی خراسان