زندگی نامه ی یک پرنده ی ایرانی

من یک پرنده ی جوان بودم مثل سایر پرندگان که در روستای ازغند زندگی میکردم .که بعلت خشکسالیهای پی در پی ونبود دانه و قوت روزانه ، با چند پرنده دیگر به شهر مشهد کوچ کردیم.

که ناگهان در خیابان چهار طبقه ی مشهد یک قفس دیدیم که دربش باز بود وبظاهر پر از دانه های خوشمزه ، چون ما معنی قفس را نمی دانستیم و راهنمایی هم نداشتیم با دیگر دوستان وارد شدیم که از اقبال برگشته، فقط من به دام افتادم.

خلاصه مرا به تهران وبعد به اصفهان بردند.

ودر آنجا بمدت 3 سال بصورت شبانه روزی آوازها و حرکات موزن برای نمایش در سیرکها ما را آموختند.وچندین شهر گوناگون چون خانه بدوش در سفر داشتند . وبعد از آن ماهیانه چند صد دانه میدادند، ومی گفتند این حقوق شماست وباید تا یک برج با آن سر کنید.

ما پرندگان جوان بودیم وزیاد متوجه نمی شدیم ،و همه اش حرکات موزون در می آوردیم،و یا آنچه آنان از ما می خواستند بصورت تکرار انجام می دادیم .که بذکر یکی از شعرهای خودم (هر روز که خوابیدیم بار دگرش احیا....خسته ز مکررها با حال پریشانی) واگر خسته می شدیم کمی دانه متفاوت یا سبزیجاتی می ریختند، مثل پاداش یا عیدیی که شما آدمها میگیرید.

خلاصه: سالها پشت سر هم می گذشت وما پیرتر می شدیم که یکی از روزهای روشن از افق بیداری مردی فهیم از آن سر دنیا آمد، وبه صاحب ما می گفت چرا این پرنده ها را در قفس کرده ای وتعدادی را هم در بیرون از قفس در درون خانه محبوس ودر استثمار واستحمار قرار داده ای که جرات و آزادی ندارند که حتی دادی بزنند که بدادم برسید. پس آنها را آزاد کن تا مثل سایر همنوعانشان در جزایر قناری ،هاوایی واروپا خودشان بدنبال دانه وآب بروند ،خودشان با جفتهایشان آزادانه جفت گیری و لانه درست کنند ،وفقط تو من باب کمک بسترهای رشد را فراهم کن . اما صاحب ما که از دیار تحجر و زور و دافعه آمده بود مخالفت کرد ومیگفت اگر اینها را رها کنم که آزاد باشند دیگر من پایدار نمی مانم وبا وجود این پرندها هست که من احساس موجودیت و ارباب بودن میکنم.خلاصه هر چه آن مرد غریبه(حقیقت)برای آزادی ما تلاش کرد،صاحب ما قبول نکرد.

ما افسرده شدیم،چون صاحب خانه چنین دید، آمد و از دروغ گفت:او می خواهد شما از قفس آزاد شوید که هرج ومرج شود.سوال اینجاست .آخه اینقدر پرنده در جنگل طبیعت آزادند هرج و مرج شده؟ یاهر کس دنبال آرمان خودش وکار دنیا و آخرت خودش است.

؟ومن هم می دانستم که خداوند ما را آزاد آفریده است و حصارها ومحدودیتها حق ما نیست.

روز بروز روحیه ی من پایین تر می آمد خواستم از قفس فرار کنم نمی توانستم بخصوص وقتی که دیدم صاحب ما از ما دارد سوء استفاده می کند و برای لذت و پایداری خودش ما را در پشت دیوارهای جهل وقفس های نامرئی زندانی کرده ،خیلی ناراحت شدم.

دوستان ما هم در بیرون از قفس اما در میان خانه ی دربسته گرفتار چنین وضعی بودند و می خواستد دیوارها را بشکنند اما ما بدتر از آنها بودیم چون در درون قفس و در میان خانه. که باید هم قفس را پاره میکردیم وهم دیوارها را خراب،.

خلاصه آن مرد حقیقت گو را یک روز دیدم آمده ویک آینه در خانه ی ما گذاشته تا بوسیله آن آینه ما همنوعانمان را در بیرون مشاهده کنیم (بقول شما آدمها ماهواره.) تا که دیدیم در آنجا پرنده گان چقدر سلیس وخوب وراحت بخصوص از بُعد شخصیت زندگی میکنند وهر کس آقای خودش هست.وخودش دنبال دانه های رنگارنگ و در کنار جویبارها و درختان سرسبز که حق ماست با جفتهایشان بدون وحشی گری جفتگیری وتفریح وکار صادقانه وتلاش و کیف میکنند ولذت می برند.

که ناگهان رئیس خانه متوجه شد ما داریم روشن می شویم و آمد بر خلاف کلمه ی آزادی آینه ها را شکست وهر چه ما گفتیم ترا بخدا به اجبار هیچ چیز حتی بهشت را هم نمی خواهیم اما او آنقدر جاهل و خودکامه بود که دستورات خالق ما که میگه هیچ چیز به اجبار نیست بلکه باید جاذبه داشت، اما او وپیروانش عصبانی بودند ودلایلی واهی وخرافه می آوردند که خلاف اصول خدا بود . خدا که میخواهد ما خوب ،خوش و هر کس برای خودش باشدوهر کس در قبر خودش می خوابد.چون هدف ارباب ما حفظ موقعیت خودش بود که پایدار بماند حتی به اندازه به زنجیر کشیدن ما در درون قفس.که خلاصه بی قراری ما بجایی نرسید.

ما پرندگان داخل قفس ناراضی وپرندگان درون خانه هم ناراضی ،و به در ودیوار می زدنند.که صاحب ما بفکر جدید افتاد که مقدار دانه ما را تغییر دهد ویا اضافه کند تا ازطریق شکم بتواند ما را ساکت کند ،که چند باری دانه اضافی ریخت که شما آدمها به آن دانه ها میگویید یارانه.

خلاصه سی سال با آرزوی آزادی جوانیم را از دست دادم وبردگی کردیم که شکم پرستان و خرافه جویان در آرامش وحق بجانب وبدون اینکه خطری یا بار سنگینی را احساس کنند و یا نمی خواستند ایرادات را مشاهده کنند اگر هم می دیدند چشمهای مبارک را می بستند و بریش روشنفکران می خندیدند چون متوجه نمی شدند که همه مسئولیم وهر کس به اندازه خودش. اما بی تفاوت می ماندند.

پرندگان را دیگر آوازی در نمی آمد خنده یی ما زیارتی نمیکرد .بارها بخودم گفتم خوشبحال پرندههای جاهل که هیچ نمی فهمنند و آزادی عقیده را ندیده اند و تازه خودشان را طلب کار میدانند. وکلام سرزنش را بیشتر آموخته اند تا تعقل را، وگاهی از روی دلسوزی یا نفاق و حسادت ، کاسه ی از داغ تر می شوند و می گویند برای خودت میگم سر وصدا نکن و هر گز نمی گویند برای خدا بگو................که من فکر می کنم این پرندهها بی پر وبدون دو بال (عقل و دانش)مثل گوسفند فقط جلو پایشان را می بینند و خودشان را قانع میکنند نه خواست خالق را. اما ما پرندگان وقتی در آسمان آزادی وعرفان اوج میگیریم، کیلومترها را می بینیم.

الغرض:سی سال گذشت چون پیر شدم و دیگر آواز خوشی نداشتم و خوب نمی توانستم در سیرکها نمایش بدهم ،درب قفس را گشودنند ومن به درون خانه آمدم. چند روز اول پر وبالم درد میکرد کم کم راه افتادم.و برای خروج از خانه بعد از چند سالی آماده شدم ،که خواستم بال و پر بازکنم ،دیدم چندان رمقی ندارم ،ونوبت جوانی و جفت گیری در پهنای جنگل انسانیت به اتمام رسیده وترس غلبه یافت که نکنه بالم بشکند نکنه نتونم دانه پیدا ولانه ی بسازم.با نامیدی نگاهی حسرت آور به غروب عمر کردم.(نه پای رفتنم اکنون نه بال پرواز است ...از این چه سود که بر من در قفس باز است)سرم را بطرف پروردگارم کردم و آهی سرد کشیدم و با آوازی بلند از او خواستم که این خانه را چون جنگلهای سبز معرفت ،بینش ،دیانت ،شعور ،عیش ،نوش،آزادی،تا غایت کمال بمن وهر کس این آواز را میشنود بدهد.امین.با تقدیم احترامات نظامی .حمید وکیلی.دوستتان دارم .خدانگهدار...

(قومی متفکرند در مذهب و دین .....قومی به گمان فتاده در چاه یقین.)

(ترسم از آن روز که بانگ برآید ..... ای بیخبران راه نه آن است و نه این.)